آرش سپاسگزاریم



چهارشنبه 29 دی1389 ساعت: 19:27 توسط:آرش
ثابتی عزیز سلام
امروز افتخار دیدار شما را در مسیر زیبای ایستگاه 5 توچال و خود ایستگاه داشتم. از شعرهای شما لذت بردیم. به امید دیدار
از ستوده عزیز هم صمیمانه سپاسگذارم.
 

جای شما خالی چهار شنبه 29 دی ماه 89 رفتیم توچال این هم سندش!


منبع: نشاط كوهستان

آقا آرش راستی در مورد استفاده از مطالب نشاط کوهستان هم از شما سپاسگزارم

شاد و با نشاط باشید

58- بهار آمده

باز كن پنجره را كه بهار آمده است

چه بهاري زيبا با نگار آمده است

با خودش شادي و شور آورده

گل و نور آورده

باز كن پنجره را

دور ريز دلهره را

تا كه عطري خوش بو

و نسيمي با او

پرشود در همه جا

آورد عشق و صفا

تا كه يكجا همه‌ي رنج و عذاب محو شود

تا كه تاريكي از نور بترسد برود

نغمه‌ي مرغ غزل خوان بشنو

شاديه بلبل‌مستان بشنو

همه در جشن و سرور

از مصيبنها دور

مصلحت نيست كه خاموش بماني

 با طبيعت سخن عشق نخواني

جام غم ويرون كن

غصه‌ها بيرون كن

همنوا با مرغان

همصدا با باران

تو بگو حرف بهار

تو بخوان نغمه‌ي يار

كه بهار آمده است

سبزه‌زار آمده است

 

60 - فرياد

 


از غمت اي دل پريشان گشته‌ام
از سكوتت خسته‌ام لب باز كن
اي دلم از عالمي رنجيده‌اي
بهر تسكينت ندارم من قرار
من به عمرم زير و بمها ديده‌ام
من خزان ديدم چگونه شاد شد
آفتابش برفها را آب كرد
تلخ و شيرينهاي دوران با هم است
آبرويم را نريز فرياد كن

عاشقانه سوي جانان رفته‌ام
محفلي را با سخن آغاز كن
در جواني زين جهان ببريده‌اي
روز و شبهايم هميشه انتظار
سرد و گرميها و غمها ديده‌ام
همصدا با نغمه‌هاي باد شد
دشتهاي خشك را سيراب كرد
خار و گلهاي فراوان با هم است
عالمي را با خودت آزاد كن

59 - چنگي بزن

یاران گل افشانی کنید
فاتح شده بر شوره‌زار
از عشق دشت و چشمه‌سار
پاداش رفتن را گرفت
اي بلبلان شادي كنيد
اي تك نوا چنگي بزن
از باد و باران ساز كن
درهاي شادي باز كن
اي خوش صداي پر نفس
آواي دريا سر بده
اي عاشقان غوغا كنيد

بايد كه نوراني كنيد
آهوي مست و بي‌قرار
بیدل شده دركوهسار
از خود گذشتن را گرفت
معنای آزادی کنید
امشب تو آهنگي بزن
آواز خوش آغاز كن
غمهايمان را راز كن
بيرون ببر دل از قفس
مرغان دل را پر بده
دنیای ما زیبا كنيد

57 -  حقیقت

 

تنها حقيقت است كه حقيقت دارد

و انسانيت است كه جاودانه مي‌ماند، دوست داشتن را ياد بگيريد، محبت را بياموزيد و عاشقي را تمرين كنيد.

56 - بيچاره پير زن

بيچاره پيرزن چشمش به سوي در
حیران و بي‌قرار در خانه مي‌نشست
آوازه‌ خوان او تنها سماورش
بيچاره پيرزن غمگين و خسته بود
گويي‌ كه ‌سالهاست‌هم صحبتي نداشت

شايد كه آشنا گيرد از او خبر
در ماتم و سُكوت پيوسته مي‌شكست
می گشت در اطاق کلبانک قل قلش
در نغمه زمان سازش شكسته بود
دنياي‌ خود شكافت‌ از دردها که داشت

 

 

 

می گفت و می گریست        تنها چگونه  زیست

می گفت که سالهاست از یاد رفته است    با عکس و خاطرات گذشته یار گشته است

بیچاره پیرزن فریاد و آه بود    بیچاره پیرزن یک بی پناه بود...............

 

 

54- مادر


مادر اي جمله‌ي زيباي خدا
اي همه عاطفه‌ي ناب وجود
سوختي شب همه شب در بر من
گرمي‌ي مهر تو شورانگيز است
اي همه سادگي و باور من
آه رنجي كه تو بُردي رنج است

مادر اي مظهر پاكي و صفا
اي همه رمز بزرگي و سجود
تا كني خواب دو چشم تر من
عشق از گوهر تو لبريز است
شير درياي غم و ياور من
خون دلها كه تو خُردي گنج است

55 - مي نخورده


مي نخورده باز مستي ميكند
هر كجا سر ميزند دلدار نيست
جام دست دنبال ساقي ميدود
تا بيابد يك نشاني يا ردي
مي‌فروش عاشقان ياري نما

خود شكسته مي‌ پرستي ميكند
باده از آن مي كه مي‌بايد تهيست
كو به كو، منزل به منزل ميرود
پر كند باده ز شهد ايزدي
از مي‌‌يت در باده‌اش جاري نما

53 - منتظر مي مانم

 

در كوچه پس كوچه‌هاي شهر بدنبال صداقت ميگردم

                        هنوز نيافته‌ام

نااميد نيستم، با اشتياق فراوان كه نشأت گرفته

از شور كودكيست

                        ميدوم

                        جستجو ميكنم

                        و منتظر مي‌مانم

52 - مردي


بسي روزها رفت و شبها شكست
اجل بي‌مهابا چو گيرد نفس
به هر لحظه‌ بينيم مرگ فلان
خوشا آنكه آموخت پند از زمان
به مردي شود نام مردان بلند

دريغ آدمي بار خود را نبست
به بيرون برد جانمان از قفس
شود پاك از صحنه‌ي ذهنمان
اگر نوح باشي روي از جهان
كه از نام نيكو شوي ارجمند

51 -ميگذرد

امروز هم ميگذرد همانند روزهاي دگر

لحظاتي كه ميروند و هرگز بر نمي‌گردند، اين حكم طبيعي‌ي قانون حركت مي‌باشد و توقفي هم در كار نيست، چشم‌هايي كه مي‌گريند و لبهايي كه مي‌خندند، روياها و آرزوهايي كه فراوانند و تلاش مي‌كنيم تحقق يابند و مشكلاتي كه بسيارند و همچون درندگان وحشي دندان‌هاي تيز خود را نشانمان مي‌دهند. ترسي بدل راه نمي‌دهيم، عاقلانه صبوري مي‌كنيم و ادامه‌ي مسير ميدهيم تا پيروزمندانه بر اوج قله‌هاي سربلندي بوسه بزنيم.

50 - دوستت دارم


ميدوني دوستت دارم
هميشه با ياد تو
ميدوني تو رو ميخوام
اگه ياري بكني
ميدوني با تو خوشم
ميدوم دنبال تو
اي همه شيدايي‌يم
محرم روز و شبم
اي همه دانش من
نغمه و زمزمه‌ام
زره‌ام صحرا تويي
برگ زردي كوچكم
منو از خودت بدان
اگه سستي مي‌كنم

ايكه هستي دلدارم
رو زمين پا ميزارم
هر كجا باشي ميام
ديگه هيچي نمي‌خوام
گرچه توي آتشم
تو رو فرياد مي‌كشم
حاجت رسوايي‌يم
اي همه آقايي‌يم
صبر و آرامش من
اي همه خواهش من
قطره‌ام دريا تويي
مالك دلها تويي
هميشه با من بمان
منو از خودت مران

49 - خوش‌بحال كودكي

خوش بحال كودكي

جيغ و داد الكي

 شوخی هاشو خنده‌هاش

تلخی هاشو گريه‌هاش

بي‌خيال از همه كس

فكر کودکی و بس

از ترس بزرگترا

پدر و مادرا

كه صداي در اونارو عصباني نكنه

با ماها دشمن جاني نكنه

با صداهاي عجيب، داد و بيدادي غريب

جمع مي‌گشتيم همگي، خوش بحال بچگي

بازي‌هاي كودكي، ساده بود و آبكي

مثل هر بادبادكي، پاره ميشد راستكي

هفتا سنگ، الك و دولك، نخوري يهو كلك

دو ز بازي و روروئک نيفتي توي الك

 بازی ی دزد و پليس، ميكرديم دزدهارو خيس

بازي قايم باشك، ميدويم يواشك

بشمريد آي بچه‌ها، قايم شديم بي‌صدا

 آهسنه بروآهسنه بیا چنگولی چنگت نزنه

   صورت قشنگت نکنه

برامون رفتن پارك يه رويا بود

وقتي با هم مي‌شديم چه غوغا بود

براي چرخ و فلك، شادي ميكرديم

بالا، بالا كه مي‌رفت بادی ميكرديم

رسيديم به آسمون،

 آسمون بی نشون

تاب بازيشو كه نگو، داريم پرواز مي‌كنيم

 زیر لب زمزمه رو داریم  آواز مي کنیم

چه همه دنبال هم مي‌دويديم

وقتي خسته مي‌شديم رو چمنا مي‌خوابيديم

از نسيمي كه بوي سبزه ميداد خوش مي‌شديم

دلهاي ساده‌مون و به آسمونها مي‌داديم

كيا اون بالا نشستن

نكنه خدا بيفتن

زندگي كودكي چه زيبا بود

كينه‌اي توي دل ماها نبود

با‌غم هم دلهامون غمگين ميشد

 

با شاديمون لبامون خندون ميشد

خوش بحال كودكي، جيغ و داد الكي

شوخی هاشوخنده‌هاش

تلخی هاشو گريه‌هاش

 

 

48 - ميتوني

 

ميتوني از عالمي جدا بشي

                                      ولي احساس تو هرگز نكُشي

  ميتوني سنگ و رو دوشت بكشي

                                        كوه به كوه بگذري و خسته نشي

ميتوني بر دل دريا بزني

                                بر خلافش بري و داد نزني

ميتوني تمام عمر بی رنگ باشي

                            ولي بيگانه با هر چي ننگ باشي

ميتوني درد و تو سينه بريزي

                               صبوري كني و اشكي نريزي

ميتوني سرو و صنوبر بكاري
                           واسه آزادگي‌شون گل بياري

    ميتوني خورشيد و دعوتش كني

                                  گوشه‌اي آفتاب و خدمتش كني

 ميتوني با عزم و ايماني قوی

                                  بر تمام مشكلات فاتح شوي

 

 

   

46- فريب خورده

 

كبك تنها به بيابان مي‌رفت
باز گفتش كه چرا تنهايي
در كنارم به نوايي برسي
قدرتم يكسره از آن تو باد
كبك مسرور ز آقايي باز
روز تا شب به رفاقت بگذشت
گفت اي كبك چه جاي سردي
گفتش اي باز حقيقت، گويي
تهمت حقه به من مي‌بندي
خشمگين گشت به چنگال كشيد

raghsebarf  hamid

 

بي‌خبر مست و خرامان مي‌رفت
بي‌زن و بچه و با غمهايي
رنجها محو به جايي برسي
دولتم گوش به فرمان تو باد
در پيش داشت هواي پرواز
شب چو شد باز پي فرصت گشت
همه خورشيد به يكجا بردي
آفتابي تو ز شب مي‌جويي
بر همه قدرت من مي‌خندي
سينه كبك فريب خورده دريد

47 - موش بيچاره


گربه‌اي رانده ز جمع ياران
سوز سرما چو امانش ببريد
ديد موشي به درخت جا دارد
گفت اي موش مرا ياري ده
موش گفتش كه ز ما كن تو حذر
گربه گفت راه ندي خواهم مُرد
قول ميدم كه كمي جان گيرم
گريه و اشك و فغان و ناله
گربه تا حال گرفت زود پريد
موش بيچاره دگر چاره نداشت

شد گرفتار به دست باران
بي‌رمق زير درختي برسيد
با زنش شكوه و دعوا دارد
گوشه‌اي جايي و دلداري ده
دشمني تو ز سر ما بگذر
اين گنه راه همه جا خواهي بُرد
سوي حجره به شتابان ميرم
گربه را موش ببُرد در خانه
سينه‌ي موش به چنگال دريد
گربه آنرا به دهانش بگذاشت

45 - تيغ

 

 

ديد موری به بیابان زنبور
در مسيرش لگد و پا ميخورد
گفت اي مور، چه رنج و سختي
ما ‌نشينيم به هر جا خواهيم
بُرد او را به دكان قصاب
شادي و رقص كنان پروازي
خنده‌اي كرد و نشست شاهانه
لقمه‌اي كند برد در خانه
ناگهان سر برسيد صاحب جا
مور گفتش كه چنين است پايان
هر كه بار از عمل خويش نبُرد

 

ميكشد بار بزرگي با زور
باز با سعي غذا را مي‌برد
همچو ما باش نكش بدبختي
بي‌تلاش لُقمه خود بر داريم
گفت بنگر كه نبيني در خواب
بر لبش زمزمه و آوازي
هر چقدر خواست بخورد جانانه
تا كه تكميل كند پيمانه
ضربه‌اي زد بدنش كرد دو تا
هر كسي مفت خورد در دوران
عاقبت سر به سر تيغ سپُرد

 

 

44 - زاهد غافل

 

 

نو رسيده زاهدي در باغي
باز صيدش به دهان مي‌انداخت
گفت خالق همه جا در نظرش
من چرا رنج كشم بهر غذا
چند روزي چو غباري بگذشت
شب به خوابش ندايي بشنيد
روزي ی زاغ دهم من با باز
زاغ بي‌پر ز پريدن معدوز
تو بشو باز بده صيد به زاغ

بر درختي ديد باز و زاغي
زاغ به خوردن آن مي‌پرداخت
روزي ی اهل جهان زير سرش
مي‌كنم شكر دهد روزي ی ما
زاهد از بي رمقي غافل گشت
سخن حق و صدايي بشنيد
طُعمه‌ي خود بدهد در پرواز
از بد حادثه گشته مجبور
روشني بخش به مانند چراغ

از نظرات خوب شما

یکشنبه 26 دی1389 ساعت: 0:12 توسط:امیر.ح.ن- شیراز
سلام همنورد عزیزم
من شما رو جمعه توچال ملاقات کردم در مسیر قله با هم بودیم و برامون شعر میخوندی.
الان که اومدم تو وبلاگت فهمیدم چه زود بهت گفتم خداحافظ. کاش بیشتر ژیشت بودم.کاش بازم میدیدمت.کاش کوهنوردای مثل شما بیشتر بودن کاش . . . .
بازم برات مینویسم
-------------------------------------------------------
رقص برف :
تشکر دوست گرامی
امیدوارم همواره سرفراز بر فراز باشید

43 - بزک چانه شکسته...محبت....

  شب گرمي از شبا                 زنگ خونه كرد صدا

بنده ي خدائي بود                هديـه اش بـلائي بـود

بزك چانه شكسته                 لاغر و ضعيف گـشته

گفتم این گوهر نایاب کجا یافته ای؟

      گر بسوزد دل من کار مرا ساخته ای

    گفت شب بود ندیدم        از کسی اونو خریدم

     گفتم این جیونی تیمار میخواد

          دکتر و دارو و غم خوار میخواد

شـــــب اول مــــگه اون گـــــذاشت بـــخـــوابـم

بـــــا نــــگاه خـــسته اش مـــي داد جــــوابــــــم

دكترو قصاب و مردم هر كی ديد گـفت مي مــــيره

پيش خود گفتم جون و فقط خداست كه مي گيره

چــــــانه ي شــــكسته شــو بـــــا گــچ طبي بستم

شـــير و آب و قاطـــي كردم به دهانــش ريـــختم

هــــــرچــــه ايــــــام گــــــذشت بهــــــتر شــد

خـــــوبتـــــر و قـــــوي تـــــر و چـــــاق تر شـد

می تونست با دندونش هر چیز سفت و بشکنه

می تونست با بدنش تنه درخت و بکنه

اشتهایش که تمومی نداره

دوتا تشت سیب و کاهو رو میخوره

براي خـــــوردن شـــــير با چـــــه شتابي مي دويد

شـــــيشه شـــــير رو لبـــــش بالا و پايين مي پريد

 بــُـــزي جـــون خـيلي پـــزش عـــالي بـــــود

  همیشه تشت کاهو خالی بود

هــــركـــه مي ديــــد تعــــجب مــــیکرد

 آهنی در بدنش ذوب میکرد

بــــُـزك چـــــانــــه شــــكــــسته را بـــــيــن

بـــــــُـزك لاغـــر و خــــــسته هــــست ايــن

بـــله بــــزغـــــالـه ي خــــــسته ايـــــنست

بـــــــزك  چانه شکسته  ايــــــــــنست

مي بـــــــيني حـــــالا چــــــه زيبــــــا و تـكـه

مي بــــــيني قـــــشنــگـــه و بــــــا نمــــــــكه

می بینی از در و دیوار خونه بالا میره

می بینی که رقصش رقص شمیره

 ايــــــن و ميگــــــــن مـــــــهربوني ســــــاده

ايــــــن و ميگــــــــن كـــار عـــــشــق و اراده

بــــا محـــبت نيمـــــه جـــــون ، جون مي گيره

بــــا محـــبت هـــــر كــــه ســـــامون مي گيره

بــــا محـــبت هـــمـــه دلــــــــها وا مــــــــيشه

بــــا محـــبت زنـــــدگي زيبــــــــا مـــــــــيشه

 

42- دلتنگی هام

    وقتي كه  بارون  مــي‌گيره

 دلتنگي‌هام  جون  مي‌گيره

دل بيقـــراري  مــــي‌كنه

حال پريشـــون  مي‌گيــره

ميخــواد كه ويـرونه  بشه

با آبــــي همخونــــه بشه

ســـوار بشه ابـــــر سپيد

شـــــاديه مستونــــه بشه

پربكشــــه به آسمــــان

به هر كـــــران  و  بيكران

رهائــــي و حس بكنــه

بگيـــره  خط  كهكشـــان

تو لحظه‌هـــاي  پر غرور

بره به  شهر شعـــر  و شور

به نغمــــه‌ها گوش بكنه

ببينــــه مستي و ســــرور

با ابـــرها باروني بشــــه

قشنگ  و جون  جوني  بشه

بشــــوره  و پــاك  بكنه

واســــه او قربونـــي  بشه


41- دق می کنه

  

يكي بود يكي نــبود                  جز خدا هيچـكي نبود

شاپركي تـنها بــود                         عاشق ياس مـا بــود

ياس كُنج باغچه مون                     بُوش ميرفت به آسمون

وقتي پرواز مــيكنه                   واسه ياس نــاز ميكنه

چه همه زيبا مــيشه                    ياس وبا خود مــيكشه

بعد از بازي كـردنش                      روي ياس تاب خوردنش

تا خورشيد ميخواد بره                    تاريكي جـاش بـگيره

زودي غيبش مــيزنه                       از يــاس دل مـيكنه

ميره جـاي بـا صـفا                         بـا صــفاتـر از گـلُا

خوش بـحالت شاپرك                     مـيكشي هـر جا سرك

شاپرك نازنين رنگارنگ                    هـمدم ياس قــشنگ

وقتي از ياس پـا ميشي                 روي ابرها جا مــيشي

ياس كه بالـي نـداره                       ديگه حـالـي نـداره

رو زمين دق مــيكنه                       بــسكه هق هق ميكنه

40-خاک مرده

 

 مگر شهر را خاك مرده ريخته‌اند كه سكوت غم‌انگيز در وجب به وجب شهر جولان مي‌دهد و فرمانروايي مي‌كند.

آن شور و حال گذشته چرا دوباره نیست؟آن بازی و شادی و خنده بگو کجاست؟

سالهاست که از ته دل نخندیده ایم؟

باور نمیکنم قهر باغبابان پیر دل شکسته را که باعث خشکی ی درختان باغ گشته است؟

چشمه دگر یادی از دشت نمیکند؟

شمع چه مظلومانه میسوزد و آب میشود؟

باید دوباره ریخت بذر محبتی

باید دوباره کاشت انسانیت را به روی خاک

باید به باغ رفت باغبابان پیر دل شکسته را با درختان باغ آشتی داد

باید به دشت رفت چشمه ودشت را باهم آشتی داد......

39- عاشق کشی

چه ميخواهي از اين شيدائي‌ي من          از اين شيدائي ي و رسوايي من
نميخواهي مرا از خود رها كن
          
       از اين قهر و از اين آشتي جدا كن
چه كردي با دل ديوانه‌ي من
            
        بسوزاندي تمام خانه‌ي من
دو مژگان سياهت مي‌كشاند
                   
به قلبم تير خود را مي‌نشاند
گرفتارم به ناز غمزه‌ي تو       
                  
به گوشم ميرسد آوازه‌ي تو
چرا ديگر سراغ از ما نگيري     
               
خبر از اين دل شيدا نگيري
مگر از من خطايي زشت ديدي      
          
بد عهدي و جفايي زشت ديدي
چنين آزار ما ديگر روا نيست
                     بدان عاشق‌كُشي رسم خدا نيست

38- کتاب ماندگاری

كجا بيهوده مي‌تازيد نتازيد                 بدين شيوه همش بازيد نبازيد

كمي آهستگي را پيشه گردان         به حق دل بستگي را پيشه گردان

به ملك و تخت دنيا دل نبنديد              ز دستش مي‌دهيد بر خود بخنديد

خودت را جستجو كن تا بداني            كتاب ماندگاري را بخواني

فقط با ياد او آرام گيريد                       رسيد جايي كه زرين جام گيريد


37-یکی خوان

بدنبال چه ميگردي تو ايدوست           جهاني تحت امر و قدرت اوست
چه هستيم ذره‌اي ناقابليم ما     
       
ز خاكيم عاقبت هم در گليم ما
به باطن عاشقانه روي گردان      
       
يكي گو و يكي باش و يكي‌خوان
چگونه راه رفتن ياد گيريم
            
       ز هر راهي گذشتن ياد گيريم
رسيم جايي كه يزدان را ببينيم
           
تمام لذت جان را ببينيم
ببينيم آدميت را مقامش
                      بدفتر آمده شرح و بيانش

 

36-آواز عاشقانه

مي‌مونم و ميخونم آواز عاشقانه                    بياد عشق پاكم حسم شده ترانه
عالم همه بدانيد بي‌او صفا ندارد  
                   
ميخانه را نبندي ديوانه جا ندارد
در وصف عشق و مستي ديوانه را شكستي
    
از دل خبر كه داري دلدار من تو هستي
جرمم فقط همينه با عشق خو گرفتم
             
جان از تنم برون شد هر جا كه او بجستم
آتش گرفته جانم، صد نكته بر زبانم
                  از لذّتش چه گويم علمي ز آن ندانم

35-عشق

عشق كلمه زيباي خلقت و حس لطيف آفرينش

اگر با عقل و منطق همراه شود اقيانوسي از مهرباني و چنانچه با دروغ و ريا همسو گردد دريايي از زشتي خلق مي‌كند.

عشق يعني رويش احساس‌ها      آشنايي با نسيم ياس‌ها
عشق يعني جشن دل با آفتاب
    
ديدن شيرين‌ترين اوقات ناب
عشق يعني ذره ذره سوختن
       
بي‌صدا ديده به سويش دوختن
عشق يعني درك پيوندي بلند
      
 عاشقي خنده‌كنان در زير بند
عشق يعني همصدايي با خدا
      صوت عالي نغمه‌اي بي‌انتها

34 - شعر

شعر حس است حسي از اعماق جان         مي‌زند بر روح مي‌گيرد زبان
نقطه‌اي از عشق در طول زمان
            
وصف حال بلبل و گل، اين و آن
انقلابي پا كند از سادگي   
                   
لوح هستي باشد و آزادگي
بي‌ريا باشد چو الماسي شود
             
در ميان خارها ياسي شود
همچو يك آموزگار باوقار
                      عالمي آگه كند از روزگار

raghsebarf  hamid

33-وزن و قافیه

ميگردم دنبال وزن و قافيه             اين فعلاً كارمنه و كافيه
كلمات و كنار هم ميزارم
              
تا كه شعري باب دل در بيارم
ميگذرم از كوچه‌هاي بي‌صدا
        
جاده‌هاي مملو از جمعي جدا
مي‌بينم در كار خود غوطه‌وريد
      
از غم و غصه‌ي هم بي‌خبريد
مي‌شينم صبر مي‌كنم تا روزگار  
  سبز بشه به مثل سبزيه بهار

 

32- انتظار

           انتظار سخته ولی منتظرم                       بيقراري كرده بي‌بال و پرم   

           نمیگی تا کی باید صبر بکنم                    چشمهام و منتظر در بكنم    
           مگه میشه عاشقی خسته نشه           خسته از اين غم سربسته نشه   

          تا نبینه یارش آروم نگیره                    آخه یادش داره اونو می بره

          اگه اشک نبود تمام عاشقان             درون آتش مي‌سوختند بي‌گمان

31- دیوار

ميتواني بكشن اين ديوار را                   محو كن انديشه‌ي بيمار را
اندك‌اندك فاصله بسيار شد
                  
عشق بالاي طناب دار شد
يك قدم آيي رسي بر آبشار
                 
بشنوي آواز من در وصف يار
آب با خود عشقبازي مي‌كند       
       
مستي و افسانه‌سازي مي‌كند
خود جدا گردان ز اين بيهودگي         
     در عمل بايد كه مرد زندگي

30 - قبیله عشق

 ديوونه‌ي ديوونه‌هام                     شب‌گرد بوي پونه‌هام
 در اين غروب عاشقي    
             
مست خم ميخونه‌هام
ديوونه رو رها كنيد           
               
گفته‌ي او ادا كنيد
براي آشتي با خدا      
                  
اهالي رو صدا كنيد
قبيله‌ها رو برداريد
                        
قبيله‌ي عشق بزاريد
واسه يه پروازي بلند    
                
گلهاي دوستي بكاريد
قبيله‌ي عشق سادگي است      
       
آزادي و آزادگي است
نقطه‌ي وصل آدما           
              صداقت و دلدادگي است

29 - هنگامه

 هنگامه برپا مي‌كني                طوفان و غوغا مي‌كني
با اين دل شوريده‌ام
                   امروز و فردا مي‌كني
مهر تو آمد در دلم           
         روشن نموده محفلم
آئينه‌ي روز و شبم          
         
اي باغ و بوستان و گلم
آتش به جان ما گرفت         
     
سرمستي‌ ام بالا گرفت
ميسوزم و مي‌خوانمت       
    
عشقت به جانم جا گرفت
شيرين شده ايام من        
      
شيريني‌ ات در كام من
شهدي نمي‌خواهم دگر 
           لبريز كن تو جام من

 

28 - خدایی شیم

بيا با هم خدائي شيم              به عشق او هوائي شيم
نبازيم اندر اين وادي      
          
درخشيم و طلائي شيم
بيا با هم بهاري شيم
               
به رنگ سبزه‌زاري شيم
بسازيم نغمه‌ي هستي
          
به دلها يادگاري شيم
بيا با هم چو آبي شيم      
      
به تاريكي شهابي شيم
بشوئيم خودپرستيها      
         
به عالم آفتابي شيم
بيا با هم كتابي شيم       
        
پيام و شعر نابي شيم
به عشق باده و جامش
           بجوشيم و شرابي شيم

27 - فرصتی دیگر

raghsebarf  hamid

شبي با من نشين يار قديمي              فقط يكدم بشو با من صميمي
بيا از اين هياهو جان بشوئيم    
          زآن غافل شويم گل را ببوئيم
خوشا آنان بدنيا دل نبندند
              
       به بازي‌هاي پررنگش بخندند
هم بازيگران اين‌ جهانيم
                      اگر انسان شويم بالا بمانيم
ببين فواره دائم ميزند زور    
                
ببالا ميرسد اُفتد كف گور
چون بر آن بنگري اوجش همه هيچ   
  
مگر عاقل شود بر هيچ پاپيچ
بيا تا مهربان با هم بگرديم     
              
بيا شيرين زبان با هم بگرديم
بيا تا عاشقي از سر بگيريم       
           بيا تا فرصتي ديگر بگيريم

26 - ای یگانه

ميروم تنهاي تنها         اززمين تا بيكران‌ها
غافل از غوغاي بيخود
  
   فارغ از دنياي خود
خواب و بيدار
                 
مست و هوشيار
همچو كودك پاي كوبان
     
شاد و خندان و شتابان
سوي عشقت اي يگانه
   
اي هميشه جاودانه
اي سراپاي وجودم
          
اي تمام تار و پودم
اي پناه و تكيه‌گاهم
        
 ناله‌ها و اشك و آهم
اي همه معناي هستي
   خودپرستي‌ها شكستي
نازنين و بهترينم
               پادشاه عقل و دينم


 

25 - عشقی دیگر

بايد كه عشقي ديگر آيد             تا عاشقي از دل برآيد
بايد كه شوري در بگيرد
            تا نغمه‌اي از سر بگيرد      

بايد كه حالي عاشقانه       
      آيد كه دل گيرد بهانه
بايد پرستوها دوباره       
          
با هم شوند نه پاره‌پاره
تا جمع پرواز و ببينيم      
         
با هم پريدن ياد بگيريم
بايد شميمي از بهاران
              
آيد به سوي كوي ياران
از بندها آزاد گردند        
            
آماده‌ي فرياد گردند
بايد كه ساقي مي‌بريزد     
     
تا تشنگي از لب گريزد
از جان خود بيگانه گرديم      
    اسطوره و افسانه گرديم


 

داستان تمام نشدني

raghsebarf  hamid

مي كشه منو با خود

مي كنه زخود بيخود

مي خوامش خاطر خواشم

منت شو ميكشم

مگه ميشه بگذرم از خورشيد دل بكنم

در قمار اين دلم مي زارم هر چي دارم

سپيدي برازنده توست اي داستان تمام نشدني ....... حميد

 

24 - قمار دل

ميكشه منو با خود     ميكنه ز خود بيخود
من ديوانه‌ي يار      
همدم آتش و نار
نزنيد ديوانه را      
نشكنيد دل مرا
مگه من دل ندارم      
كه جائي جا بزار
ميخوامش خاطرخواشم       منّت شو ميكشم
مگه ميشه بگذرم
      
از خورشيد دل بكنم
در قمار اين دلم      
ميزارم هر چي دارم
عهد و پيمان منه
      مگه ميشه بشكنه

 

23 -ندای درون

لحظات انتظار كه را مي‌كشند

بيقراري دلها از براي چيست، بيهوده رفتن و بي‌فايده گذشتن تا به كي، دروازه‌هاي درون سالهاست كه آواي دل‌تنگي سر مي‌دهند و تنهايي خويش را صدا مي‌زنند، لحظه‌اي با تفكر به نداي سرشار از عشق او گوش دهيد و بي‌ادعا از کوي بي‌انتهايش گذر و بر گمگشته‌ي خود نظر كنيد.

 


 

22- بره و گرگ

شنيدم بره‌اي پائين چشمه          درون آب جست حيوان تشنه

به ناگه گرگ مكاري رسيده          سرچشمه بلند زوزه كشيده

چه ميخواهي درون چشمه آب     شده بازيچه‌ات گرديده مرداب

چرا اين آب را آلوده كردي             حيات زندگي را مرده كردي

گمانم پارسال هم مادرت بود         تمام آب را آلوده بنمود

بگفت اي گرگ تو بيهوده گوئي      تو بالايي ز من صافي بجويي

سرچشمه اگر پاكيزه باشد          به هر جا ميرسد پاكي بپاشد

 جوابم را نده زيباي ساده             منم آن گرگ خون ريز درنده

نظر بر گرگ كرد از دردمندي           برآورد از نفس آه بلندي

كه اي ياوه سراي زشت كردار       همه نيّت منم اي گرگ خونخوار
 
raghsebarf  hamid

21 - بازاري ندارم

گُلي دارم و گُلزاري ندارم                غمي دارم و غمخواري ندارم

به دنيايي كه نامردان عزيزند           صداقت هست و بازاري ندارم

چه آمد بر سر دنيا خدايا                محبت گشته ناپيدا خدايا

متاع دل خريداري ندارد                   گلستان رفته بر يغما خدايا

هدف از خلقت انسان چه بوده         بجز نيكي بهم چيزي نبوده

بيانديشيم و پرسيم از خود اينرا      چه كس آن آدميّت را ربوده

عجب آشفته بازاريست اي دل      اسيري و گرفتاريست اي دل

بكوبند دائماً بر طبل وحشت     كه خوابي نيست بيداريست اي دل

20- با آفتاب

نزاريد در شهر خود تنها باشم        بي‌چراغ در تاريكي اينجا باشم

روشنايي رو از زندان درآريد         بزاريد تا با آفتاب يكجا باشم

 من مسير با صفا رو بلدم              زندگي‌ي بي‌ريا رو بلدم

در ميان جنگ و نفرت و غرور      دوست داشتن آدما رو بلدم

من تمام لحظه‌ها رو مي‌شناسم      اضطراب و غصه‌ها رو مي‌شناسم

خلق و خوي آدماي شهر خود      من تمام قصه‌ها رو مي‌شناسم

درد و رنج بينوا رو ميدونم         من حديث آشنا رو ميدونم

آدرس آواره‌هاي شهر دل           عاشقاي بي‌صدا رو ميدونم

19-جهانی دیگر..قماری دیگر....

 

 

اينجا  جهانی دیگر است   ارباب و خانی دیگر است

محبوب و شیدایش شوی چون دلستانی دیگر است

اينجا اینجا قماری دیگر است آهنگ و تاری دیگراست

محو تماشایش شوی    دلدار و یاری دیگر است

اينجا مكاني ديگر است    آرام جاني ديگر است

مست مي نابش شوي   لذّت‌ رساني ديگر است

از هر شكر شكرتر است   و ز هر نسيمي سرتر است

مجنون درگاهش شوي   چون همنشيني برتر است

 

18 - نی لبکش

raghsebarf  hamid

       باز بهار آمد و سبزه و گل

                                 نغمه و شور و حال و عشق بلبل

     مستي دل آمد و حرف ساقي

ساغر و مي آمد و جام و باقي

    مخمل سبزش بشود هر هزار

زنده كند مرده هر بوته زار

    باد بهاري بوزد در چمن

عشوه ي گُلها شده دشت و دمن

       چتر اقاقي روي گيسوي بيد

پرده ي سبزينه ي عفت كشيد

     ول وله اي در همه جا پر شده

خاك زمين هر وجبش دُر شده

     هر ورقش نقش خدائي زند

ني لبكش ساز رهائي زند

17- دوست دارم

 

دوست دارم

تو را دوست دارم :

عشقم به تو بدور از زد و بندهاي مرسوم و مصلحت انديشي هاي زمانه مي باشد  آن هنگام كه تمامي درها بسته شد تو آغوش گشودي واحساس يكي شدن را به من آموختي.

 

تو را دوست دارم :

كه مظهر قدرتي ، ولي راه را بر كسي نمي بندي و همواره دروازه هاي  شكوهمندت براي كسب انسانيت بازند .

 

تو را دوست دارم :

كه به احترام  لبخندت ، هديه هاي آسماني بر سرت مي ريزند  و چهره ي سنگها و صخره هايت را چون عروسي سپيد پوش آرايش مي كنند تا جشن هيجان آور رقص برف را برپاكني .

 

تو را دوست دارم :

كه در جذابيت حضور مه ، غوغاي مستي آغاز و پرواز هستي تا بيكران ها به اوج ميرسد ، به ابر ميكشد ، به ناز مي برد .

 

تو را دوست دارم :

كه درس همدلي را پونه هاي مهربانت كنار رودها و چشمه ها در عشقبازي با آب به تصوير ميكشند .

 

تو را دوست دارم :

كه شور انگيز ترين سمفوني را آبشار هايت ، دلنواز ترين لحظات را چمنزارهايت و قشنگترين نغمه ها را بلبلانت خلق مي كنند ، بي هيچ چشم داشتي از دوستدارانت پذيرايي ميكني و انرژي مي بخشي .

 

تو را دوست دارم :

تنها و تنها بخاطر خودت كه دانشگاه بزرگ كوهنورداني ، نمايشگاه بي نظير زيبايي هايي و معناي با شكوه بودني .

 

16 - خونه ی کوهی

 

خونه‌ي كوهي‌ي ما تو كوهها بود      گاهي قلّه، گاهي هم درّه‌ها بود

خونه‌ي كوهي‌ي ما قرضي نبود        مثل كار بعضي‌ها فرضي نبود

خونه‌ي كوهي‌ي ما سقفي نداشت     آسمون براش يه سقفي مي‌گذاشت

خونه‌ي كوهي‌ي ما صخره‌اي بود     روي خاك يا داخل حفره‌اي بود

خونه‌ي كوهي‌ي ما پنجره‌هاش        لاي ابرها مي‌رسد حنجره‌هاش

خونه‌ي كوهي‌ي ما رودخونه داشت      كنار آبش چه همه پونه داشت

خونه‌ي كوهي‌ي ما عالمي بود         نه غمي، نه غصه‌اي، مرحمي بود

روي زخم‌هاي تن خسته‌ي ما          از حضور جنگ سربسته‌ي ما


15-مرز جنون

بخواب امشب كه شب تاريك و سرد است    ميان برف و بوران حرف مرداست

نميخوابي برايم شب‌شكن باش                  به امواجم چو يك اژدرفكن باش

من آن آواره‌ي ليلي‌پرستم                       درون شعله‌هايم مست مستم

مرا ميخواي يا شعر و غزل را                      مرا ميخواي يا عشق ازل را

مرا ميخواي يا ديوانگي‌ها                        در اين آشفتگي بيگانگي‌ها

دمي را با تو بودن مهربانيست                 بجان آسوده بودن زندگانيست

منه ديوانه در مرز جنونم                     اسير آسمان نيلگونم

مرا با عاشقي‌هايم رها كن                 مرا با خاطراتم آشنا كن
بيا با هم بمانيم بي‌بهانه
                      بيا با هم بسوزيم عاشقانه

14- خط خطی

 

       دوتا ماهی خط خطی      سرخ و سیاهی قاطی

        به رسم عید و شادی     گرفتــــم از صیادی

        گربه ای از همســایه    کمین میشــد تو سایه

        نگاه میکرد تنگ آب     واسه آنها داشت یه خواب

        گربه زرد و بد ذات     سرخ و سیاه و کرد مات

      وقتی کسی نبــوده        یکی شونـــــو ربوده

     کاشکی ماهیها صیاد      به دست من نمـیداد

      می رفتند عمق دریا            در کنــــــار پریــــا

       گربه زرد بمیــری           دیگه ماهــــی نگیری

      ماهی من رو خوردی            قشنگیهـــا رو بــردی

     دنیا بدون بزرگـــه            میری دهـــان گرگه

نشاط کوهستان

13- بچّه بلبل

 

بچّه بلبلي بودم در پي دانه                 صبح زود بيرون زدم از آشيانه

شوق پروازم گرفت بي‌پر پريدم            ناگهان بر كوهنوردي خود بديدم

در حريمم دست خود آغوش مي‌كرد       ناله‌هاي بي‌كسي‌ام گوش مي‌كرد

در دهانم دانه‌هاي ناب مي‌ريخت         با دهانش در دهانم آب مي‌ريخت

با ‌صبوري بالهايم پاك مي‌كرد              غصه‌ي بي‌مادري ام خاك مي‌كرد

در كنارش گشته شاداب و توانا           شاكرم پروردگار خوب و دانا

نغمه خواني مي‌كنم از جان برايش     پاسخ دلسوزي و آب و غذايش

12 - آهو زیبا

  

          آهـــو زيبــــاي بــــــاهــوش              مـيخـورد دائـــم حـرص و  جوش

         رويــــايي بــــود تـــو ســرش             مــي شــنـاخـــت دور و  بـــرش

          بــــه مــــادرش گـفتـه بــــود              دردي كــه نـهـــفـتـــه بـــــود

           مـــيخـــوا سـت از بــيشــه بــره         بــــره و غــــم نــــــخــــوره 

         تــــــا بــه دشـــــتي بــرســـه            هـــــرچـــي مــــيره نــــرسـه

         تاكــــسي رو با كسـي كا ري نبا شه

                                    اول و آخــــر اون زا ري نبا شـــه

                                               خــــسته بــــود از ايـــن سكون

                                                           بحــث ميــــكرد با ايـــن و اون

                      چرا ! بايـــد توي بيشــــه بمونـم

                                           خودمــو ! لقـــمه ي چربي بدونم

                     مـــيخـــوام صحـــرا رو بـــبينم        دشـــت زيـــبا رو بــــبيـنـــــم

                     مـــادرش مي گـــــفت عزيــزم         كـــوچــــولـــوي تنـــد و تيزم

                     آهــــــو سا لـــيانـه ســــا لـــه        غــــذاي گـــــرگ و شــــغالــه

                     جــرأت ايـــــن و نــــــــداره               آه و نــــــــالــــــــه اي درآره

                   بيشــه جائيــه كــه بايد بمـــوني    شـــــعر رفــــتن رو نبايد بخونــي

                     گـوش آهوي باهوش بي خيال حرفها بود

                                           فـــــكر زيـــباي باهوش رهائيه تـنها بود

                          نـــمي خواست كه عــــمرشــو تلف كنه

                                                             واســـه گــــرگه خـــودشو هــدف كنه

11- ساز حيات

بنام خدا خالق تمام زيبائيها    


چـه كـسي گـفت تا شقايق هست زندگي بايد كرد

تــا گــل يـاس ، گــل سـرخ ، گـل زنبـق هــست

عطر محبوبه ي شب  ، شب شكنان مي كــنه مـست

تـا صـداي تپـش آب كه از بسـتر كـوه مـي زند سـاز حيات

 تا نسيم وزش باد كه در وسعت دشت مي كشد ني به نبات

زندگي جاريست عطر دلداريست

تا كه بر پهنه ي كوه رقص كنان مي رسد ا لماس سپيد

 بـــال زنـــان رخ بــه رخـش مـيـكـني  پــرواز امـيـد

تا كه شرشر بچكد قطره به قطره باران

ببرد بوي گل و سـبزه بـه سـوي ياران

زندگي جاريست ، عطر دلداريست

 تا كه خورشيد ببخشد آفتاب ،  ماه لبخـند زند با مهتاب

هفت رنگش بتابد بر خاك ، بدهد عشق به دلهاي پاك

زندگي جاريست ، عطر دلداريست

تا گلي هست و دلي هست ، قايقي هست و ساحلي هست

تا نفس در نفس عشق صدايي دارد ، اين جهان و همه هستي  خدايي دارد

زندگي جاريست ، عطر دلداريست

10- عروس جان

raghsebarf  hamid                                                         

ببين كجا رسيده‌ام
رسيده‌ام به بيكران
به سالها و يالها
به جاودانه نورها
ببين ز شب گذشته‌ام
پر از ترانه گشته‌ام
كه پركشم به كهكشان
به دورها و دورها

 

چو عاشقانه ديده‌ام
به نيلگون آسمان
تمام حس و حالها
بزرگي و غرورها
ز درد و تب گذشته‌ام
همه بهانه گشته‌ام
به نغمه‌هاي جاودان
به جنبش و سرورها

به ياد يار مهربان به برف بوسه‌اي زدم

به عشق آن عروس جان به ماه خوشه‌اي زدم

كنون نشسته‌ام به ابر
نظر كنم به اين شكوه
چو بندها ز تن كني
رسي به مرزهاي جان

 

به اوج رفته‌ام ز صبر
به آفرينش تو كوه
به سقف آسمان زني
به آشيانه‌ي زمان

نظر شاهین و علی اسدیان


دوشنبه 6 دی1389 ساعت: 15:56 توسط:شاهین
درود بر آقا حمید
تبریک میگم افتتاح سایت رقص برف رو به خودت وهمه دوستان عاشق کوهستان ‘طبیعت ‘و آزادگی
به امید حرکتهای زیباتر
شاد باشید
شاهین کاظمی

شنبه 4 دی1389 ساعت: 23:21 توسط:علی اسدیان
با عرض سلام و توفیق و شاد باش حمید جان امیدوارم همیشه در اوج باشی (علی و سعید)

9- حرف اندازه

raghsebarf  hamid

                     دنبال قصر طلائی نیستم ،                     مالک ده بالائی نیستم

         دنبال یه کلبه ساده می گردم که صفا ،        توی اون موج بزنه بشه برسیم بخدا

                دنبال اسب سپیدی نیستم                        ،   عاشق چتر امیدی نیستم

                 که اسیرم کنه در شهر خیال ،                          ببره به آرزوهای محال

               دنبال یه قصه ی تازه می گردم                دنبال یه حرف اندازه می گردم

                    که رهایم کنه از این همه بند                    بکشه به سوی آبی بلند

تشکر از همنورد خوبم شادانفر

شنبه 4 دی1389 ساعت: 14:34 توسط:تیم باشگاه خانه و طبیعت قزوین -شادانفر
سلام ای طراوت همیشه! دوست دارانت را دریاب، ما آن بیدلانیم که دل خود را در افق های آبی ات می جوییم.
در دوم دیماه89 شما را با نغمه هایی از عشق و دوستی و پاکی در پناهگاه شیر پلاو سپس در قله توچال در حال سرودن شعر بودی و با اهدا’ یادداشتهایی که از جان و مال خود مایع گذاشته بودی و نشانی در جان پناه امیری احساس مسئولیت کرده و پای سگی را تیمار میکردی یافتیم و بر خود بالیدیم و این احساس در ما زنده شد -تاشقایق است زندگی باید کرد -پیروز و سربلند باشید.
رقص برف :
جناب آقای شادانفر جای بسی خوشحالی است که بستر کوهستان دل های ما را به هم نزدیک کرده است ، صداقت گفتار و دیدن زیبایی های طبیعت و صفا و صمیمیت دوستداران طبیعت خود نعمتی است که خالق یکتا در میانمان به ودیعه نهاد است . بر شما و تمامی بزرگواران درود می فرستم .




8- قایق کاغذی

کنار رودی نشسته بودم . قایقی ساختم و به آب انداختم و بی اختیار دنبالش روانه شدم . آب قایق کاغذی ام را بالا و پایین می انداخت و این سو و آن سو می کشاند . قایقم بی خیال از اینکه هر لحظه امکان متلاشی شدنش می رود خود را به جریان مداوم آب سپرده بود شاید در مسیر گذر آب علف هرزی ، تکه چوبی یا تخته سنگی جلوبش را بگیرد . ناگهان داخل گودال آبی افتاد که قادر به خارج شدن از آن نبود و در بازی  ی چرخش آب چه زود به زیر کشیده شد .

در حیرانی این صحنه به دورها فکر می کنم به تکیه گاهی بزرگ ، قایقی محکم ونسیمی دلنشین به لظافت بهار..........