1

 

 

 

 

نٌهصد وچهل ویکم

چرا بستي حسابم
كُلنگ تو مي‌زدند
حالا گشتي رايانه
ميگي كار كرد نداري
مانده‌ي زياد ميخواي
رسم دنيا همينه
گر ندارم مانده‌اي
خط كشيدم بندگي

شاعری بی کلکم

تا ديدي روي آبم
جاري ی من رو دادند
مي‌گيري هي بهانه
شكم گرد نداري
جيب‌هاي گُشاد ميخواي
شك نكنيد يقينه
مال و ارث مرده‌اي
دور اين شرمندگي