شير گفتا كه مكر آدم كيست
راه افتاد به دشت و صحرا
شتر و گاو و الاغي را ديد
همه يك راي بگفتند اي شير
بهر امرش همگي در تعظيم
خشمگين گشت بلند نعره كشيد
آدميزاد تويي اي جاني
گفت آري ز پيت بي‌تابم
دوست دارم نخوري تو باران
شرط انصاف نباشد همه ما
شير آرام گرفت و آدم
آن نگون‌بخت چو خوشحال‌ نشست
شير را گفت بدان اي مسكين
آدميزاد به عقلش نازد

هر كجايي بجز او حرفي نيست
تا كه بيند جمال او را
اين معما ز هر يك پرسيد
آدميزاد كند ما زنجير
گوش بر زنگ كه بارش ببريم
سايه‌اي ديد به ستمش بدويد
راز سلطاني من ميداني
غم بي‌خانگي‌يت كرد آبم
دور باشي ز بلا و طوفان
صاحب جا و مكان تو بي‌جا
خانه‌اي ساخت برايش يكدم
آدميزاد در خانه ببست
فرق ما با تو فقط يك آئين
گر نباشد جهان را بازد