اعتقادي كه برايم ساختي
بندگي و سادگي را باختي
صد گره در کارها انداختی
پرچم بی دانشی افراشتی
اين
‌مصيبت‌‌سالهاست‌گشته روا

اعتقادي را كه خود گيرم بدست
باز جويم روزگارم بی درنگ

خود چگونه غير آن پرداختي
خرقه‌ي افسونگري را بافتي
بر تمام عقل و منطق تاختی
 فقر و بدبختی بجایش کاشتی
از اصالتهايمان دور و جدا
مي‌پذيرم واقعيت هر چه هست
ميشوم رومي يا زنگي‌ي زنگ