پير مردي خسته دایم زیر بار
اهل منجيل ساكن اکبرآباد
نان خورش پر، روزگاري سخت داشت
صبح زود از خانه مي‌آمد برون
تا بدون غيبتي حاضر شود
لحظه‌اي چند در كنارم مي‌نشست
مال ايراني نداري حق ز خاك

بهر روزي، روز و شب ميكرد كار
خاكي تجريش او را بود يار
باز در انجام كارش استوار
گه پياده، گه اتوبوسي سوار
پيش اربابش نگردد شرمسار
درد دل مي‌كرد از اين روزگار
ميخورد حق تو را آن نابكار