كبك تنها به بيابان مي‌رفت
باز گفتش كه چرا تنهايي
در كنارم به نوايي برسي
قدرتم يكسره از آن تو باد
كبك مسرور ز آقايي باز
روز تا شب به رفاقت بگذشت
گفت اي كبك چه جاي سردي
گفتش اي باز حقيقت، گويي
تهمت حقه به من مي‌بندي
خشمگين گشت به چنگال كشيد

raghsebarf  hamid

 

بي‌خبر مست و خرامان مي‌رفت
بي‌زن و بچه و با غمهايي
رنجها محو به جايي برسي
دولتم گوش به فرمان تو باد
در پيش داشت هواي پرواز
شب چو شد باز پي فرصت گشت
همه خورشيد به يكجا بردي
آفتابي تو ز شب مي‌جويي
بر همه قدرت من مي‌خندي
سينه كبك فريب خورده دريد