نو رسيده زاهدي در باغي
باز صيدش به دهان مي‌انداخت
گفت خالق همه جا در نظرش
من چرا رنج كشم بهر غذا
چند روزي چو غباري بگذشت
شب به خوابش ندايي بشنيد
روزي ی زاغ دهم من با باز
زاغ بي‌پر ز پريدن معدوز
تو بشو باز بده صيد به زاغ

بر درختي ديد باز و زاغي
زاغ به خوردن آن مي‌پرداخت
روزي ی اهل جهان زير سرش
مي‌كنم شكر دهد روزي ی ما
زاهد از بي رمقي غافل گشت
سخن حق و صدايي بشنيد
طُعمه‌ي خود بدهد در پرواز
از بد حادثه گشته مجبور
روشني بخش به مانند چراغ