56 - بيچاره پير زن
بيچاره پيرزن چشمش به سوي در | شايد كه آشنا گيرد از او خبر
|
می گفت و می گریست تنها چگونه زیست
می گفت که سالهاست از یاد رفته است با عکس و خاطرات گذشته یار گشته است
بیچاره پیرزن فریاد و آه بود بیچاره پیرزن یک بی پناه بود...............

|
|
+ نوشته شده در چهارشنبه ۲۹ دی ۱۳۸۹ ساعت 11:7 توسط پرويز ستوده شايق
|
hamidsabeti1340@yahoo.com