بيچاره پيرزن چشمش به سوي در
حیران و بي‌قرار در خانه مي‌نشست
آوازه‌ خوان او تنها سماورش
بيچاره پيرزن غمگين و خسته بود
گويي‌ كه ‌سالهاست‌هم صحبتي نداشت

شايد كه آشنا گيرد از او خبر
در ماتم و سُكوت پيوسته مي‌شكست
می گشت در اطاق کلبانک قل قلش
در نغمه زمان سازش شكسته بود
دنياي‌ خود شكافت‌ از دردها که داشت

 

 

 

می گفت و می گریست        تنها چگونه  زیست

می گفت که سالهاست از یاد رفته است    با عکس و خاطرات گذشته یار گشته است

بیچاره پیرزن فریاد و آه بود    بیچاره پیرزن یک بی پناه بود...............