از غمت اي دل پريشان گشته‌ام
از سكوتت خسته‌ام لب باز كن
اي دلم از عالمي رنجيده‌اي
بهر تسكينت ندارم من قرار
من به عمرم زير و بمها ديده‌ام
من خزان ديدم چگونه شاد شد
آفتابش برفها را آب كرد
تلخ و شيرينهاي دوران با هم است
آبرويم را نريز فرياد كن

عاشقانه سوي جانان رفته‌ام
محفلي را با سخن آغاز كن
در جواني زين جهان ببريده‌اي
روز و شبهايم هميشه انتظار
سرد و گرميها و غمها ديده‌ام
همصدا با نغمه‌هاي باد شد
دشتهاي خشك را سيراب كرد
خار و گلهاي فراوان با هم است
عالمي را با خودت آزاد كن