29 - هنگامه
هنگامه برپا ميكني طوفان و غوغا ميكني
با اين دل شوريدهام امروز و فردا ميكني
مهر تو آمد در دلم روشن نموده محفلم
آئينهي روز و شبم اي باغ و بوستان و گلم
آتش به جان ما گرفت سرمستي ام بالا گرفت
ميسوزم و ميخوانمت عشقت به جانم جا گرفت
شيرين شده ايام من شيريني ات در كام من
شهدي نميخواهم دگر لبريز كن تو جام من

+ نوشته شده در سه شنبه ۲۱ دی ۱۳۸۹ ساعت 22:59 توسط پرويز ستوده شايق
|
hamidsabeti1340@yahoo.com