ديد موری به بیابان زنبور
در مسيرش لگد و پا ميخورد
گفت اي مور، چه رنج و سختي
ما ‌نشينيم به هر جا خواهيم
بُرد او را به دكان قصاب
شادي و رقص كنان پروازي
خنده‌اي كرد و نشست شاهانه
لقمه‌اي كند برد در خانه
ناگهان سر برسيد صاحب جا
مور گفتش كه چنين است پايان
هر كه بار از عمل خويش نبُرد

 

ميكشد بار بزرگي با زور
باز با سعي غذا را مي‌برد
همچو ما باش نكش بدبختي
بي‌تلاش لُقمه خود بر داريم
گفت بنگر كه نبيني در خواب
بر لبش زمزمه و آوازي
هر چقدر خواست بخورد جانانه
تا كه تكميل كند پيمانه
ضربه‌اي زد بدنش كرد دو تا
هر كسي مفت خورد در دوران
عاقبت سر به سر تيغ سپُرد