27 - فرصتی دیگر

شبي با من نشين يار قديمي فقط يكدم بشو با من صميمي
بيا از اين هياهو جان بشوئيم زآن غافل شويم گل را ببوئيم
خوشا آنان بدنيا دل نبندند به بازيهاي پررنگش بخندند
هم بازيگران اين جهانيم اگر انسان شويم بالا بمانيم
ببين فواره دائم ميزند زور ببالا ميرسد اُفتد كف گور
چون بر آن بنگري اوجش همه هيچ مگر عاقل شود بر هيچ پاپيچ
بيا تا مهربان با هم بگرديم بيا شيرين زبان با هم بگرديم
بيا تا عاشقي از سر بگيريم بيا تا فرصتي ديگر بگيريم
+ نوشته شده در سه شنبه ۲۱ دی ۱۳۸۹ ساعت 22:50 توسط پرويز ستوده شايق
|
hamidsabeti1340@yahoo.com