گربه‌اي رانده ز جمع ياران
سوز سرما چو امانش ببريد
ديد موشي به درخت جا دارد
گفت اي موش مرا ياري ده
موش گفتش كه ز ما كن تو حذر
گربه گفت راه ندي خواهم مُرد
قول ميدم كه كمي جان گيرم
گريه و اشك و فغان و ناله
گربه تا حال گرفت زود پريد
موش بيچاره دگر چاره نداشت

شد گرفتار به دست باران
بي‌رمق زير درختي برسيد
با زنش شكوه و دعوا دارد
گوشه‌اي جايي و دلداري ده
دشمني تو ز سر ما بگذر
اين گنه راه همه جا خواهي بُرد
سوي حجره به شتابان ميرم
گربه را موش ببُرد در خانه
سينه‌ي موش به چنگال دريد
گربه آنرا به دهانش بگذاشت