8- قایق کاغذی
کنار رودی نشسته بودم . قایقی ساختم و به آب انداختم و بی اختیار دنبالش روانه شدم . آب قایق کاغذی ام را بالا و پایین می انداخت و این سو و آن سو می کشاند . قایقم بی خیال از اینکه هر لحظه امکان متلاشی شدنش می رود خود را به جریان مداوم آب سپرده بود شاید در مسیر گذر آب علف هرزی ، تکه چوبی یا تخته سنگی جلوبش را بگیرد . ناگهان داخل گودال آبی افتاد که قادر به خارج شدن از آن نبود و در بازی ی چرخش آب چه زود به زیر کشیده شد .
در حیرانی این صحنه به دورها فکر می کنم به تکیه گاهی بزرگ ، قایقی محکم ونسیمی دلنشین به لظافت بهار..........

+ نوشته شده در پنجشنبه ۲ دی ۱۳۸۹ ساعت 18:59 توسط پرويز ستوده شايق
|
hamidsabeti1340@yahoo.com