![]() |
![]() |
|
| شعرهای حمید ثابتی (شعرکوهستان) |
![]() ای آبشارهای زلال وپاک که صداقت ازبندبندوجودتان جاریست ومهربانانه دشتهای تشنه رابرای جشن گلهاسیراب میکنید زخمهایم رابشوریدومرهم زنید آنهاازخشنونت کوهستان وقله ها نیست ازبی خبری وغفلت قومی است که اصالت خویش رافراموش کرده اند وسراسیمه درغریب آبادغریب خودبدنبال مقصر میگردند............. |
|
+ نوشته شده در
شنبه 14 اردیبهشت1392ساعت 15:18 توسط حميد ثابتی |
|
![]() هرچقدرکهنه ترمیشوی نوترمیگردی ای شکوه باشکوه بودن دوری ات راهرگزندانم ونتوانم احساسم رابرای توخرج میکنم که خدای احساسی تحفه ای ارزشمندندارم تاپیشکش کنم تنهااشکهایم رابربلندای بلندت جامیگذارم تابارشهای مهربانی آنهارابه شکوفه های دوستی تبدیل کنند هیجان درسکوتت رابه وقت صعود وتحمل درفرودرابرای انتظاردوستدارم............
|
|
+ نوشته شده در
یکشنبه 25 فروردین1392ساعت 11:15 توسط حميد ثابتی |
|
|
درهمسایگی ی خورشیدقراردارم ترسی ازتاریکی وشب ندارم مسافرآفتابم که نقاب برچهره ندارد هرصبحدم به شوق دیدارش ازپله هایش بالا میروم تادعوتش کنم محفلم راروشن سازد گرم وگرم لبخندش راهیچگاه دریغ نمیکند بخشنده ومهربان است آفتاب.......... پیشاپیش فرارسیدن نوروزباستانی فصل رویش گلهاراتبریک میگویم امیدوارم بتوانیم بمانندبهارتحولی درخویش ایجادکنیم برایتان درسال جدیدسلامتی وشادکامی آرزومندم......... |
|
+ نوشته شده در
شنبه 26 اسفند1391ساعت 14:40 توسط حميد ثابتی |
|
توراتابی نهایت دوست دارم بدون هرشکایت دوست دارم چومنصورنغمه خوان عشق بردار به آهنگ وصدایت دوست دارم توآغوشت برایم باز کردی کلامم یک به یک آواز کردی چنان سرمست وشیدایم نمودی مراباسازخودهمسازکردی توعشقی بیدلانت تک سوارند به سر سودای دیدار تودارند همه لیلی ولیلاهای عالم کنارت گربآیستندکم بیارند.......... برای زندگی پابه کوهستان میگذارم نه مردن جان میگیردوجان میدهدتابه اوج برساندشرمنده ی خانواده ام ودوستانی که درطول زمستان صورتم راسوخته می بینندقصدآزارتان راندارم دوستتان دارم.............. |
|
+ نوشته شده در
سه شنبه 1 اسفند1391ساعت 14:54 توسط حميد ثابتی |
|
خوش آمدیدبه بازی ی خدا.......... احترام کنیدوواردشوید............ باورکنیددراین بازی باقلبهایمان پیشروی میکنیم نه پاهایمان............ درعاشقانه هایش خرابی وجودندارد............... که خرابش شده ایم................ همه چیزتازه است........... هوائی تازه............ نفسی تازه............ عشقی تازه............... وتولدی تازه.................. دراین فرخنده زندگی........... درابرهامیخوانیم............. بابرفهامی رقصیم........... وهمسوباطوفانها............. به قله ها می رسیم.................. |
|
+ نوشته شده در
یکشنبه 1 بهمن1391ساعت 12:8 توسط حميد ثابتی |
|
وقتی احساسم راسنگ میزنند ابرهای آسمانم غوغامیکنندوبی وقفه میبارند برباغ رویاهایم.......... لحظاتی سکوت میکنم شعرم به میهمانی ام می آید مهربانی میکندوعاشقانه میخواند........ بازبی خداحافظی رفتی هنگامی که همه خواب بودن ازپنجره ی ابرها گذشتی مسیرمهتاب راگرفتی به پشت بام ماه که رسیدی درخشش خورشید رادیدی دوباره احساس شدی ومستانه رقصیدی.......... |
|
+ نوشته شده در
شنبه 2 دی1391ساعت 12:26 توسط حميد ثابتی |
|
بگذریدبی هیچ خواهش وتمنائی تالایق بهترینهاشوید تنهای تنها که شدی زیبای زیبامیشوی رهائی ازدلبستگی ها..... پروازرابه ارمغان می آورد پروازدوستی باآسمان رامهیامیسازد وآسمان قلبش راهدیه میکند اینجاامپراطوری ی عاشقان وحکومت قلبهای پاک است نه دستی بالا میرود نه سری پائین می افتد جایزه ای درکارنیست همه برنده اند هرکس به اندازه ی نیازش صدائی غیراززمزمه ی شیدائی بگوش نمیرسد ورودی نمیخواهد برای همه رایگان است بازی باآسمان شوخی باابرها |
|
+ نوشته شده در
چهارشنبه 1 آذر1391ساعت 14:11 توسط حميد ثابتی |
|
خیلی ساده میگویم تابرای همه قابل درک باشد ازاهالی ی زمین بودم بازمین بودم نمیدانم ناگهان چه شد زمین کوچک بود؟من کوچک بودم؟ ازجنس آنهانبودم؟آنهاازجنس من نبودن؟ قدرشان راندانستم؟آنهاقدرم راندانستن؟ هرچه که بودبکارهم نیامدیم واوضاع بیخ پیداکرد. رانده شدم ورهاگشتم درسرزمین بی کسی های مطلق تااینکه بدره های بی انتهازیبای کوهستان رسیدم ودرقله هایش پروازکودکی ام به اوج رسید. اکنون میدانم که دیگراززمین نیستم ازکوهستانم وکوهستان مالک من است وزمین وانسانهادوست من.......... |
|
+ نوشته شده در
دوشنبه 1 آبان1391ساعت 13:55 توسط حميد ثابتی |
|
|
نترسید آی پریا بیائید دنیای ما میدونم خسته شدین به زمین بسته شدین دیگه زاری نکنید گریه جاری نکنید دنیامون یه عالمه مهربونه یاورخوبهای بی همزبونه زمین وآسمونش شیدائی ی دنیای عاشقی ورسوائی ی آبشاروکوههای سربلندداره البرز وتوچال ودماوند داره دنیامون جشنواره ی شادی داره رو یالاش آسیاب بادی داره می میریم وزنده می شیم بارقص برف خوب وپاینده می شیم بارقص برف غم وناله نداره آی پریا اشک ژاله نداره آی پریا رنگ ونیرنگ نمیخواددنیای ما زندون وجنگ نمیخواددنیای ما سفره ی تنگ نداره آی پریا دیگه هیچ ننگ نداره آی پریا بیائید آی پریا کنارمون تاببینیدهمیشه بهارمون پریا به هم می گفتن از زمین که می گذشتن پریا خنده میکردن مارو شرمنده میکردن پریا شادی میکردن رقص آزادی میکردن |
|
+ نوشته شده در
چهارشنبه 12 مهر1391ساعت 15:51 توسط حميد ثابتی |
|
آه ای خوب من دیگرماهیان به مردن درمردابهاعادت کرده اند وشوقی به بودن دروسعت نیلگون دریانشان نمیدهند گوئی ازجشن عمق آبهاچیزی نمیداند. درنگ مکن درانتظارجاده هابه رودخانه که رسیدی لحظه ای مکث کن آبی بصورت بپاش ودلتنگی ات رابه پاکی ی آب بسپار تابی هیچ افشائی بدل دریائی ی دریابرساند..... |
|
+ نوشته شده در
شنبه 1 مهر1391ساعت 14:0 توسط حميد ثابتی |
|
حرفی بزن تاکه تکانم دهدمرا من مرده ام دوباره جانم دهدمرا چون برق میروم وکم گشته ام زراه راهی بگوتاکه نشانم دهدمرا تصویرهای زندگی که سراسرگناه بوده تاکنون صدراه رفته عاقبتش چاه بوده تاکنون أن بی هنرکه باهنرمان خوانده دائمآ هرقصه ای که شنیده ام آه بوده تاکنون مشتاق یک نفرم تاکه دردمان گوید دنبال آن سخنم تاکلیدمان جوید رنجی کشیده ام وچه شبهاکه دیده ام چشم انتظارگلی تادراین خزان روید
|
|
+ نوشته شده در
چهارشنبه 1 شهریور1391ساعت 14:26 توسط حميد ثابتی |
|
|
عهدکردم که دگر برتو پیامی نزنم وندرین ظلمت وغم حرف وکلامی نزنم
تاچنین است اسیری ی سخن درایام نروم میکده وجرعه و جامی نزنم چون ره عشق گزیدم بجان میگذرم فرصتی نیزنمانده که چنان میگذرم سفرعشق سراسر طلب وحیرانی است پایکوبان به همه جای نهان میگذرم من ودل رهگذرکوچه ی پرچلچله ایم که دراندیشه ی عشق وگذرفاصله ایم عکس خورشیدورخ یارونظربازی ی آب لحظه ی ناب همین است که پرحوصله ایم............
|
|
+ نوشته شده در
یکشنبه 1 مرداد1391ساعت 14:23 توسط حميد ثابتی |
|
گاهی اوقات برای رسیدن به محلی خلوت وآرام بی تابی میکنم مدتهاراه میروم ازهمه میگذرم تادیدگان بهت زده ازگردش روزگاررابه سکوتی سرشار ازصداقت بسپارم تادمی بی حرکت به محیط خیره شود ولذت همنشینی باآزادی راتحربه کند آه ای انسانهاچه راحت آزادی ی خودرامیفروشید میگویندحق گرفتنی است نه...... درزمانه ای که بازی ی قدرت یکی است وقانونی که ازآن استخراج میشودیک جمله راطراحی ومحافظت میکند فقیرفقیرتروغنی غنی تر حق گرفتنی نیست به کوهستانها بیائیدتاطنین جان بخش آزادی رابشنوید مالک تمام زیبائیهاشوید وبزرگی رابدوش بکشید..........
|
|
+ نوشته شده در
شنبه 10 تیر1391ساعت 23:10 توسط حميد ثابتی |
|
کلبه ای میسازم دورازاین شهرخراب درمسیرقدم شرشر رودی پر آب لابه لای گذر ابر سپید گوشه ای دنج درآن سایه ی بید که دروپنجره اش روبه قشنگی باشد یک وجب فاصله اش نغمه وچنگی باشد تازلالی دهد هرلحظه به من شور وحالی دهد هر لحظه به من ببردصبح به صبح تادل خورشید مرا بال پرواز دهد تا رخ ناهید مرا مست در مست شوم تاکه ببینم خود را باده در دست شوم تا که ببینم خود را
|
|
+ نوشته شده در
سه شنبه 16 خرداد1391ساعت 14:44 توسط حميد ثابتی |
|
![]() درشبی رویائی بعدازعبورازشهرستارگان به دشت لاله های خونین رسیدم ودردل سپیده دم آرام گرفتم تادرجشن ابرها شرکت نمایم ومعنای باشکوه زندگی را در ترنم دلپذیرباران سمفونی ی بی نظیرآبشاران ملودی ی دلنشین چشمه ساران وسکوت روح نوازکوهساران احساس کنم..........
|
|
+ نوشته شده در
چهارشنبه 20 اردیبهشت1391ساعت 14:10 توسط حميد ثابتی |
|
کنارسروهای بلندزیربارانم چترم راکنارزدم تاخیس شوم وزلال گردم لحظاتی بایدازاتوگشیدگی دست شست تاآئینه گشت........ باران سخاوتمندانه ازقلمم قطره قطره میبارد تاحسی شودازجنس رویاوبه جانم ریشه دواند بدون خستگی من گدای بارانم دوست داشتم همه بودم همه میشدم همه............. وبه خلوتگاه قلبتان می آمدم تارازبخشش خورشیدرافاش سازم تاجاری شوید هدیه کنید وببخشید....... درتمام مسیرهای رفته تاکنون فقط ازشب گذشته وصبح رادیده ایم این یک اشتباه بزرگ است اگربگوئیم به روشنائی رسیده ایم.چون هنوزلبریزازقدرتیم.سرشارازخشونتیم ومملوازحسادتیم...... بایدبه روشنائی رسیدتابیدارباش صبگاهان راباورکردوقلب آسمان وزمین را بچنگ آورد........... |
|
+ نوشته شده در
یکشنبه 27 فروردین1391ساعت 16:13 توسط حميد ثابتی |
|
درپایان انتظاری طولانی به شهرشکوفه های بهاررسیده ام تاشعرم رابدست خنیانگربادبسپارم تادرهرکجاکه دوست داردبنشاند بهارسکوتی سرشارازعطرحضوری عاشقانه درمعبدجانهاست.... شکوه وجذابیتش به کوتاهی ی عمرش میباشد میهمانیست که دیرمی آیدوزودمیرود نمیخواهدازچشمهابیافتد به پلک برهم زدنی غیب میشود تادوباره منتظرش بمانیم....... رمز عزیز بودنش در دوریست.........
|
|
+ نوشته شده در
سه شنبه 22 فروردین1391ساعت 15:12 توسط حميد ثابتی |
|
|
همنشینی باخورشیدلیاقت میخواهد
وشب نشینی با مهتاب نجابت عشق مسافریست همیشه در حال سفر درمسیرش قرارگیریدتادلهایتان راتسخیرنماید وهستی یتان راازآن خودسازد...... عاشق شویدتاخسته نشویدوکم نیاورید حتی اگربه آخردنیاهم برسیدبه انتهای جهان که دیگرراهی نباشد............ بهارالماسی بی نظیردرویترین عاشقی است که باتحمل سختیهای سفری زمستانی طراوت وبودنش رابه رخ همه میکشاند......... به کوچه باغهای بهاربرویدتارازشکفتن عشق راببینیدوعطرو لطافت خداراحس کنید.......
|
|
+ نوشته شده در
دوشنبه 14 فروردین1391ساعت 22:46 توسط حميد ثابتی |
|
ضمن عرض تبریک بمناسبت فرارسیدن سال ۱۳۹۱ وآرزوی بهترینهادرسال نوبرای تک تک دوستان وخوبان.......... ۱- اولین جمعه ی دیماه سال۱۳۷۸بالاترازامدادداوودی برصخره های پرازبرف نشسته بودم به اطراف نظری انداخنم احساس کردم به بی نشانها تعلق دارم وحضورخودرادرامتدادخطی سپیدوبی انتهایافتم ودرافکارم تولدی تازه نقش بست.خوشحال شدم وچون کودکان تمام مسیربرگشت رادویدم شادی ام بخاطرتوجه وورودبه دنیائی جدیدبود اتفاق فرخنده ای که عقلم رابیازی گرفت درتمام طول هفته به شکوه آن دیداروحضورمجدددرکوهستان فکرمیکردم ۲-بادوستان کنارچشمه ای نشسته بودم پروانه ای برپایم نشست ومدتهادرکنارم ماند ومسیری طولانی رادربرگشت همراهی ام کرددلتنگ بود چرادیگر پروانه ای نیستیم.۳-کامجوئی ازبهاروغرق شدن درجشن گلهاحق ماست که صورتهای خودرامقابل بورانهای سهمگین قرارداده وشلاقش راتحمل کرده ایم |
|
+ نوشته شده در
شنبه 27 اسفند1390ساعت 17:33 توسط حميد ثابتی |
|
|
همه می پرسندحمیدداستان خرت چیست
داستانش رامیگویم تاآتهائی که می پرسندبدانندو دیگران هم که نمیدانندبخواننددرروزگاران گذشته هرجمعه که به کوهستان میرفتم یکی ازعروسکهای اهدائی وزیبای دوستان رابرروی کوله ام آویزان میکردم که تعدادی ازارادتمندانم درزمان غیبت من آنرابرمیداشتندمدتهابه همین صورت گذشت تااینکه دریکی ازصعودهایم دروسط هفته خری رادیدم تنهاوغریب گوشه ای افتاده شال گردنی رنگی برگردن داشت وزبانی بیرون آمده طوسی رنگ بودودستکشهایش مشکی ویالهایش پریشان خلاصه خیلی خوش تیپ بود............ صاحبی نداشت ودربدربدنبال صاحب می گشت ازاوخوشم آمدبعدازصحبتی کوتاه باخودهمراهش کردم وازسال ۸۱تاکنون بامن است نه غیب شده ونه کسی برداشته اوازآن من است ومن برای اوهرگاه که خسته میگردم سوارش میشوم وهرلحظه که اوخسته میشودبردوشم آرام میگیرددوستی عادلانه است بی هیچ آزارواذیتی هم اوراضی است هم من بارهادرصعودهایم یخ زده و تحمل کرده............... دومرتبه درکوهستان جامانده وکم شده که کوهنوردان سراسیمه برایم آورده اند ازمن معروف تراست ازاین بابت خوشحالم چون حیوان پرفایده ایست خاندانش معماران بزرگندوتمام راههاراچپ وراست طراحی کرده اند که یکنواخت و خسته کننده نباشدبعضی اوقات عده ای بی انصافی میکنند و بار زیاد بر دوششان میگذارندولی اعتراضی نمیکنندگاهی وقتهابارشان راکج می بندندوبه دره اشان می فرستندوباپرروئی میگویندعجب خریست که نمی فهمدالقصه زمانه ی غریبی است حال شماقضاوت کنیداین چهارپا ارزشمندتراست یاتعدادی ازماکه به هیچ قاعده وقانونی احترام نمیگذاریم وبه هرجا میرسیم برای بهترزیستن بیشترتخریب کردن رامی آموزیم خرم رابه خاطراین خصوصیات بارزاست که دوست دارم وهمیشه باخودبه قله هامیبرم.......... راستی داشت یادم میرفت دوسال پیش زبان بیرون آمده ی خرم رایکی از دوستان کندچون نمی خواست خندیدنش رابه کارهای کوچک وبچگانه امان که مدعی بزرگی هستیم ببیند......
|
|
+ نوشته شده در
شنبه 20 اسفند1390ساعت 22:37 توسط حميد ثابتی |
|
این جا رو توچالش میگن قله ی باحالش میگن وحشی وعریان همه جاش شیرین تراز جان همه جاش هیچ نمی ترسی حمید زبادهای جاکنش یواش برو یواش بیا تنت نخوره به تنش لحظه ای که خشن میشه ژولیده و فشن میشه مرد میخواد روش پا بزاره ترس و به زانو درآره تا آخرش کم نیاره لب روی لبهاش بکاره محشر و جذاب همه آرامش وخواب همه...................
|
|
+ نوشته شده در
دوشنبه 15 اسفند1390ساعت 22:26 توسط حميد ثابتی |
|
|
این همه کشک است جانم گول نخور
قصه درمشک است جانم گول نخور خیمه شب بازی وبازیگریکی است آخرش اشک است جانم گول نخور اولش بخت است جانم گول نخور دام بدبخت است جانم گول نخور میبردتاعمق چاه بی کسی خانه بی تخت است جانم گول نخور کرم ازدرخت است جانم گول نخور عاشقی سخت است جانم گول نخور جان من یک باربا عقلت نشین خواجه بی رخت است جانم گول نخور
|
|
+ نوشته شده در
سه شنبه 9 اسفند1390ساعت 16:8 توسط حميد ثابتی |
|
|
درهوائی آفتابی وشعرآفرین زیرکاجهای بلندکه دورتادورش راشمشادهای باران خورده احاطه کرده برروی نیمکتی چوبی که قسمتی ازآنرا انسانهای خوش ذوق وباسلیقه سوزاندند نشته ام سکوتی آرام بخش همه جاراپرکرده که گاه گاهی صدای کلاغهابرآن تسلط پیدامیکندپروازدسته ای کبوترهای چاهی حواسم راجلب میکندباخودمیگویم اگرآنهاهم بمانندکلاغهاپرسروصدابودندتکلیف سکوت راچه میشد. پس ازلحظه ای مکث به متن بازمیگردم بوی شمشادهاهمه جاپیچیده وعطری مطبوع وبهاری تمام حسم راپرکرده خوشحالم ازاینکه زمستان کم کم ازشهرمیرودشادیم بخاطرسالمندان وبی آشیانه هاست که همیشه دراین ایام لحظات سختی راسپری میکنند وسرماآزارشان میدهدوانتظارآشیانه ای گرم رامیکشند.. بازمستان گفتگوهای فراوان دارم وشوخیهای بسیاربه اومیگویم حضورتودرخیابانها وکوچه های شهری که باکوچکترین بارشی سیل جاری میشودواهالی رابه عذاب میکشاندمناسب بزرگی وشخصیت تونیست جایگاه تودرکوهستان است جائی که دوستدارانت برای آمدنت لحظه شماری میکنند بازی عاشقان.... ازپنجره ی کاجهابه آسمان نگاه میکنم که گربه ای خوش نقش وبازیگوش تمام ورقهایم رابهم می ریزدکه توجه اش کنم هرچه ازاومیخواهم دست ازشیطنت برداردگوش نمیدهدبازبان بی زبانی میگویدمرادریاب بعدآبنویس تانوازشش میکنم به روی زانوهایم بخواب میرود........ آه ای مهربانی درپشت کدامین جاده ی نامهربانی غریبانه گرفتارشدی که بیدلانت چشم براه وبی تابندتادمی درگلبرگ حریرت آرام گیرند.....
|
|
+ نوشته شده در
چهارشنبه 3 اسفند1390ساعت 14:26 توسط حميد ثابتی |
|
|
زندگی راآن طرف ترس جستجومی کنیم
هنگامی که عزم رفتن داریم دیگرخودنیستم بیخودشده ازخودیم نغمه ای میشویم آسمانی شعری میخوانیم جاودانی درست است اینکه خورشیدپشت ابرهامانده ومه همه جاراپوشانده ولی درتمام لحظات گرمایش راحس می کنیم وروشنی اش رامی بینیم دلهایمان رابه آفتاب هدیه کرده ایم تادرخشندکی اش راازآن خودسازیم ای طوفانهای خوف ناک ومهیب وای غرشهای ترسناک ووحشت آفرین سینه هایمان رابشکافیدقلبهایمان رادرآوریدتاعشق نهفته درآنراهمه ببینند وباورکنندکه دیگربرگشتی وجودندارد. ماآزادی رادرزانوزدن وبوسیدن قله هایافته ایم وجذابیت این بوسه ی رویائی راباعشوه گریهای توخالی ی دنیاعوض نخواهیم کرد
|
|
+ نوشته شده در
دوشنبه 24 بهمن1390ساعت 13:54 توسط حميد ثابتی |
|
|
کارتو چیست سوآل همسایه............ سخن آفتاب ومهتاب وسایه.................. کار من معدنی بود.................... متالیک وکندنی بود.................. نوین استخراج ایران که یادش تاریخی شد.............. باقلبش آتش میکردکه آهنگش مریخی شد............ مدعی گفت اگه این پا بگیره................... یکی یکی یقه مونو می گیره.................. جشن یکسالگی مون برپا نشد........................ مشکلات وحاشیه سدماشد........................... ما هم انصراف زدیم............... یه تنه به قاف زدیم...................... صدف ایران نام کار جدید......................... دندانسازی که زودشدناپدید....................... باگل دریا اومدیم خونه ها.................. پاک میکردیم یکی یکی دونه ها...................... خیلی زود مدت عمرش سراومد................ خبرش ازتوکماجا دراومد..................... گل دریا نغمه ای دریائی داشت................... واسه فرداحرفهای زیبائی داشت.............. این چندسطرچکیده ای ازکارمن................... کاری که هرجامیرم هست یارمن..................... مختصرپیداهارو بیان نمودم بدونید................... پشت پرده رو جونم بهتره هیچی ندونید.......... |
|
+ نوشته شده در
دوشنبه 17 بهمن1390ساعت 14:40 توسط حميد ثابتی |
|
![]() فانوس ماه رابدست گرفته ام تا آذین بندم وحشت شب راوبانک برآورم سپیدی صبح راکه ای خفتگان خفته دردیارنیستی بیدارشویدتک سواران عشق بی نیازازتمام نیازمندیها ودلتنگیهای مرسوم شهبازواربه شوق دیدن لاله های درخشان سرزمین آفتاب سواربرپشت ابرهای شوخ طبع وبازیگوش به آرامی میروندومنتظر نمی مانند...... صدای طرب انگیزآبشارهادرگوششان وسرودشورانگیز بادها بدرقه ی راهشان میباشد.......... اشکهایتان رانثارشان کنیدتاقلبهایتان یادشان را به وسعت زمین نقاشی کنند
|
|
+ نوشته شده در
شنبه 1 بهمن1390ساعت 13:33 توسط حميد ثابتی |
|
|
عقابهابلندپروازندازسرماباکی ندارندجایگاهشان برروی ابرهاست وبه کمک ما
نیازی ندارندپرندگان رادریابیدهنگامی که پناه می آورندترو خشکشان کنیدوبرایشان دانه بریزیدآنهابرکت زمینند.............. باسگهادرکوهستانهارفتاری مناسب داشته باشیداگرغذایی داریدبه آنهابدهیدتا وفایشان راببینیدسگهانعمت کوهستانندوبواسطه ی حضورآنهاست که گرگهاجرآت حمله به حریم پائین وروستاهارا ند ارند........... به ماهیهای رودخانه هاوپارکهانان دهیدتالطافت وظرافت بردن غذاتوسط آنها راببینیدقدرآب راآنهامیدانندسادگی راازماهیها بیاموزید............. تشکرحیوانات وپرندگان رابپذیریدودوستی ومحبت به آنهاراتمرین کنیدرنگین کمان عشق براه اندازیدتاانس باانسانهارایادبگیریدوحس قشنگ بخشش رادروجودتان احساس کنید...............
|
|
+ نوشته شده در
چهارشنبه 21 دی1390ساعت 14:58 توسط حميد ثابتی |
|
|
برف به زیبائی میباردتاتن عریان کوهستان رارخت سپیدبپوشاند
ورویاهایمان راتحقق بخشدتاحضوری بی نظیررادرآغوش کوهستان سرد احساس کنیم........ درآسمان غوغائیست............. برروی ابرها ولوله ایست............. نغمه ای دلنشین به گوش میرسد............ آفتاب توری سپید برسرکرده وجشنی بزرگ برپانموده........... لباسهای شادمانی را برتن کنیدوکفشهای عشق رابپوشید........ تاردپایتان برروی برفهاباقی بماندکه هیچ بادی نتواندباخودببرد............ نگاه کنیدآن دورهادردل مه که روشنی ودرخشندگی است............... واین نزدیکیهادرعمق جان که آرامش ودل آسودگی است................ عروسی ی خورشیدبرپاست........ همه بیائید..........
|
|
+ نوشته شده در
شنبه 10 دی1390ساعت 21:33 توسط حميد ثابتی |
|
سالهاست درگوشمان خوانده اندبایک گل بهارنمیشودیکدست صدائی نداردویک شمع نوروگرمائی نمی آفریند.......... سخنانی بی ارزش وبیفایده که تکرارآنهالزومی ندارد نسل به نسل گفته شود.. دشتی پرازعلفهای هرزراتجسم کنیدحضوریک گل توجه ونظرهمه را جلب وبسمت خودمیکشانداین حکمت وراززیبائیست که انسانهاباهرطرزتفکروسلیقه ای دوستدار آننددرفلسفه ی حیات هرگل اندیشه ای ژرف ورایخه ای خوش جریان داردکه هرکس میتواندبرای استحاله ی خودازآن استفاده نمایدوکسی که این دگرگونی رانمی پسنددمانندعلفهای هرزهیچگاه گل نمیشود.......... ۲- یکدست هم صدای خودراداردبه آهستگی امتحان کنیدمتوجه ی صدای آن خواهیدشد اگرغضوی ازاعضای بدن وجودنداشت دیگرعضوهامنزوی وگوشه نشین نخواهندشد........... ۳- ویک شمع هم نوروگرمای خودش رابمانندآتشفشان دردل داردکافیست محافظی برایش قراردهیدتاببینیدچگونه حمامی راگرمامی بخشد وبدورهاروشنی میدهد.............. |
|
+ نوشته شده در
دوشنبه 5 دی1390ساعت 15:41 توسط حميد ثابتی |
|
درسایه ی صخره ای بلندکنارچشمه ای نشسته بودم آهوئی رادیدم داخل چشمه شد فکرکردم خواب می بینم میخواستم پلک برهم نزنم تامبادابگریزد محوتماشایش شده بودم که چگونه تشنه ی آب بوداحساس کردم آب هم تشنه ی اوست وهردو ازخوردن هم لذت می برندچشمهایم لحظات بی نظیری رانظاره گرجشن آهووآب بود.............. ۲- میگویندکبک هاسردربرف میکنندوالی آخر..درتمام دوران عمرم هرگزکبکی راندیدم چنین کندولی بارهاآوازخوانی وسروددسته جمعی ی آنها راهنگام خوردن آب کنارچشمه ساران وآبشاران درصبحگاهان وغروب آفتاب شنیده ودیده ام وبراستی که شکوه زیبائی به کوهساران می بخشند............. ۳ -لباسی که برتن کرده ام عریانی ام رانپوشانده ولختی ام رانگرفته زرق وبرق دنیا چشمانم راخیره کرده ورنگ ولعاب زمین نگاهم رابرده پارچه ای میخواهم ازجنس صداقت وراستی تاعریانی ام را بپوشاند ونخی از سادگی که لختی ام را پرده کشد تابتوانم خود م را احساس کنم....................... |
|
+ نوشته شده در
شنبه 26 آذر1390ساعت 15:37 توسط حميد ثابتی |
|
|
صفحه نخست پست الکترونیک آرشیو عناوین مطالب وبلاگ |
| درباره وبلاگ |
hamidsabeti1340@yahoo.com
hamidsabeti1340@gmail.com --------------------------------- ايميل پرويز ستوده شايق psotoudeh@gmail.com جهت دريافت مطالب ، تصاوير و نوشته هاي شما و قرار دادن در سايت --------------------------------- سلام و درود رقص يعني شادي و نشاط برف يعني سپيدان و پاكي ... با تبريك تاسيس اين وبلاگ به همه خوبان اميدوارم بتوانيم كاري استوار ، زيبا و با شكوه همانند كوهستان و طبيعت آن با ياري خدا انجام دهيم با تشكر از شما حميد ثابتي -------------------------------- منتظر حضور گرمتان هستیم ------------------------------- این وبلاگ هدیه ناقابلی است به دوست و همنورد ارجمندم حمید ثابتی ، شاعر توانای کوهستان با ارادت فراوان پرویز ستوده شایق نشاط کوهستان ------------------------------- دوستان و خوانندگان گرامی وبلاگ رقص برف ، چنانچه ایراد و اشکالی در آن مشاهده فرمودید ، لطف می کنید اگر آنرا در قسمت " نظر بدهید " درج بفرمایید تا اصلاح شود . با احترام ستوده |
| پیوندهای روزانه |
|
راهنمایان کوهستان ایران آپلود عكس pic.iran-forum.ir شعر 2 تا 50 داستان کوتاه کوهنوردی ایرانی آپلود عکس tehranpic نشاط كوهستان-پرویز ستوده شایق آرشیو پیوندهای روزانه |
| برچسبها |
|
8 (1) |
| نویسندگان |
|
پرويز ستوده شايق حميد ثابتی |
| پیوندها |
|
RSS
|